تبليغاتX
زندگی

زندگی
زندگی مثل دریاست گاه آرام گاه طوفانی
لینک دوستان
سلااااام
بالاخره امتحانام به امید خدا تموم شدن و من یه نفسه راحت کشیدم....

دیروز تو این فکر بودم که موقع امتحانات یه ساعت میرفتیم مدرسه و میومدیم و تو یه روز فقط یک امتحان داشتیم ولی الان باید تو یه روز حداقل دوتا امتحان رو بدیم(فک کنم دوره ی امتحانا بهتر بود  ) اما اگه طرز فک عوض بشه نشون دهنده ی اینه که واقعا راحت شدیمممممم...
از امروز تا جمعه هیچ درسی رو ندارم هیچ کتابی در دسترس نیست....

[تصویر: pichak.net-55.gif]



به زودی کارنامه هامون رو هم میدن خیلی استرس دارم کاشکی معدلم حداقل 19.50به بالا بیاد...

فریبا هم هفته ی بعد پنجشنبه جمع میاد از عاشورا تاسوعا ندیدمش یعنی از یک ماه بیشتره دلم براش خیلی تنگ شده (فریبا خواهری خیلی دوست دارممممم)

خوب من واسه همه تو امتحاناشون آرزوی موفقیت رو دارم و امیدوارم که به خواسته هاشون برسن...
شاد شاد شاد باشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید....
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 11:59 ] [ نسترن ]
سلااااام

خوبین؟خوشین؟این چند روز تعطیلی بهتون خوش گذشت؟؟؟من که فقط پی امتحان فیزیکم بودم البته نمیگم که تا الان دارم فیزیک میخونماااا شاید همه همه 1 ساعت خونده باشم چون اون دفعه هم واسه امتحان خونده بودم ولی چون خوده معلممون گفت که خیلی سخت گرفتم و همشون نکته ای هستن و.... خیلی میترسم ،الان هم که داره کمکم امتحانای نوبت اول نزدیک میشه تورو خدا هم واسه من و هم واسه خودتون دعا کنین که امتحانامون رو خوب بدین واسه من دعا کنین که معدلم حداقل 19.50 بیاد چون درسا از پارسال سخت تر و تعداد شون هم کمتر شده.....!!!!!

راستی محرم بهتون خوش گذشت (چون همه دیگه واسه خوش گذرونی میرن دسته و مسجدو.... نه برای عزاداری!!!)من فقط اون روزی که فریبا اومده بود و شبش هم شب تاسوعا بود  من و فریبا هم با مامانم و داداش کوچیکم محسن مسجد رفتیم (البته به هر کی هم میگم داداش کوچیکم فک میکنن 3یا4 سالشه ولی البته 23 سالشه ...)ولی بعد از اون دیگه ما نرفتیم و فقط مامانم و محسن مسجد رفتن ما هم که خونه حوصلمون سر میرفت به خاطره همینم دو شب بعدی رو خونه ی اونیکی خواهرم ویدا موندیم خونه ی اونا هم که وسط شهره و انگار اون دسته ها همشون تو خونه ی اینا داشت برپا میشد دیگه داشتیم کلافه میشدیم.....

اون یه روزی هم که رفتم مسجد خیلی ناراحت شدم و تموم مدت بغض گلومو گرفته بود چون هر سال که مسجد میرفتیم وقتی که حوصلم سر میرفت از بالا که قسمت خانوماست به پایین که قسمت مرداست نگاه میکردم و همیشه بابام که با چند تا از دوستای قدیمیش مینشست و حرف میزد نگاه میکردم ولی امسال وقتی که به پایین نگاه کردم همون دوستاشو دیدم که همون جا نشسته بودن و داشتن حرف میزدن اما بابام دیگه میونشون نبود و....دیگه نمیتونم چیزی بگم...

شاد شاد شاد باشین

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 10:56 ] [ نسترن ]

سلااااام سلااااام

ببخشید که این قدر دیر آپ میکنم آخه از دسته این درسا اصلن فکرشو نمیکردم که دبیرستان اینقدر سخت باشه ...فریبا جونم خواهره من عزیزه دلم تو گفتی که آپ کن وقتی که حوصلم سر میره بیایم و بخونم حالا که داری این آپ منو میخونی پس حوصلت سر رفته اینو بهت بگم که فریبا امسال درسا خیلی سختن (اینو هم به فریبا هم به شماها میگم)ساعت 12:30 زنگمون میخوره 12:40 میرسم خونه از ساعت 1 شروع میکنم یه سره درس میخونم بعضی وقتا تا ساعت 3 بعضی وقتا هم  از ساعت 1 که شروع میکنم تا 6 میخونم ولی نیم ساعت استراحت میکنم موقع درس خوندن که خواب چشامو درمیاره ولی باز تا حالا نخوابیدم

هر روز تو هر امتحانی 2 نمره یا 1 نمره یا حداقل 25 صدم غلط دارم خیلی بده ...

فریباااااا کاش بودی و به من تو درسا کمک میکردی البته محمد به من کمک میکنه ولی باز تو هم بودی بد نبووود خلاصه اصلن امسال فقط تو استرسم چون هر روز حداقل دیگه هیچی نباشه 2 تا امتحان داریم (بعضی روزا تک زنگ داریم)  اونقدر بهمون فشار وارد میشه که ه ه ه ه اونقدر دوست دارم که سرمو محکم بکوبم به دیوار ....

راستی از این به بعد هم همین طوره دیر به دیر آپ میکنم ...

واسم دعا کنین دعا کنین که نمره هام خیلی بهتر تر بشندستم به دامنتون .

( فریبا  یه سوال ازت داشتم راستشو بگو دلت واسه خوانندگی های من تنگ نشده ؟؟؟؟)

 راستی فریبا خونه ی ویدا هم وسایلاشو هم چیدیم خیلی قشنگ شد     

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 14:27 ] [ نسترن ]
سلااااااااام

چی کارا میکنین با مدرسه؟؟ شنبه 2 مهر رفتیم و فریبا رو گذاشتیم گرگان تو خوابگاهش فریبا دیگه تموم وسایلشو برد گرگان شنبه  6:30 صبح حرکت کردیم ساعت 5 بعدازظهر هم رسیدیم خونه خسته و کوفته کلا 8 ساعت تو راه بودیم 4 رفت و 4ساعت برگشت .....

بعد یکشنبه صبح منم راهی مدرسه شدم وقتی از مدرسه برگشتم مامانم گفت نسترن آماده شو و لباساتو جمع کن داریم میریم عروسی یکم خوشحال شدم یکم ناراحت. خوشحال شدم به خاطر این که دارم میرم مسافرت ناراحت شدم به خاطر این که از درس عقب میافتم ولی میدونستم میریم عروسی ولی نه به این زودی چون عروسی 5 شنبه بود ولی چون عروسی از 3شنبه شروع میشد ما هم زود تر رفتیم .... عروسی به خوبی و خوشی تموم شد و حالا موند برگشتنش اول قرار شد که جمعه برگردیم بعد تبدیل شد به شنبه ولی چون بارون به طور شدید میومد و مه بود  خوب  پاییزه دیگه http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley3.gifموند که 1 شنبه حرکت کنیم وقتی فهمیدم که 1 شنبه حرکت میکنیم اونقدر گریه کردم که  چشام اندازه ی دوتا  بادکنک شده بود.                                                                                                                                                          دیروز باز راهی مدرسه شدم  اونقدر از درس عقب افتادم که نمیدونم که چه جوری میخوام از پسش بربیام     و نمیدونم از کجا شروع کن درسامو بخونم  http://www.gallerykasra.com/fa/images/smilies/th_overreactsmiley.gif؟؟؟                                                        

       راستی یه خبر خوووووووووب  که همتون میدونین دیگه 5 شنبه ها هم تعطیلیم خیلی باحال شده ولی عوضش شنبه ها تا   ساعت 2 باید تو مدرسه بمونیم ...

فردا قراره فریبا بیاد خونه و شنبه صبح باز برگرده گرگان  ...

راستی خیلی ممنوم از این که بعضی هاتون به طوره خصوصی تولدمو  تبریک گفتید ....

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 13:17 ] [ نسترن ]
سلااااام

وااااای امروز نتیجه های فریبا اومد تا ساعت 2 نصفه شب هی داشتیم سایت سنجش رو نگاه میکردیم که آخر دیدیم یه اطلاعیه زدن که صبح ساعت 8 میاد ما هم گرفتیم خوابیدیم بعد ساعت 3 دوسته فریبا زنگید گفت که نتیجه ها اومده .... البته من اون لحظه خواب بودم بعد دیدم فریبا داره بال بال زنان میاد و داد میزنه پزشکیه گرگان قبول شدم  داره میره به بقیه هم خبر بده اونقدر خوشحال شدم که دیگه من هم کم مونده بود پرواز کنم                                                                                                                                                         بزرگترین آرزوی بابا جونم ،عشقه من   این بود که فریبا پزشکی قبول بشه و بهش بگه خانوم دکتر یعنی اگه الان بود چنان خوشحال میشد که حتی شادیشو نمیشد تصور کرد خیلی خوشحالم که فریبا تونست به اون چیزی که بابا همیشه ارزوشو داشت بهش برسه واقعا بهش افتخار می کنم .... امروز هر شیش تا خواهر و برادر و مامان نبود بابارو بیشتر از هر روز احساس کردیم .... الان که دارم این پستو میذارم قاب عکس بابا جونم  جلومو و داره منو نگاه میکنه  کاشکی این نگاها زنده بودن ولی اینو میدونم بابایی که تو هم تو این شادی ما شریک بودی و هستی عاشقتیم ....

راستی امروز همه تو خونه اینجوری بودیمشکلک های ِ هلنامروز خیلی روز خوبی بود ایشاالله که همیشه اینطور باشه....

[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 8:16 ] [ نسترن ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
بک لینک فا